آه چه کسی میتوانست تصور کند که یک روز معمولی میتواند اینقدر هیجان انگیز شود. آن روز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم نمیدانستم که چیزی به این جذابی در انتظارم باشد. سینه ام به شماره افتاده بود وقتی که گوشی ام لرزید. فقط یک کلمه: بیا پیشم. همین کافی بود تا بدنم به لرزه درآید. با سرعت لباس هایم را پوشیدم و به سمت خانه اش دویدم. هر قدمی که برمیداشتم میل من بیشتر میشد. این قرار نبود فقط یک ملاقات ساده باشد. به محض ورود درب باز شد. چشمانش میدرخشید و لبخندی دلنشین بر لب داشت. نیازی به گفتن نبود فقط نگاه ها کافی بود. به آرامی وارد شدم و در را پشت سرم بستم. عطر تنش فضا را پر کرده بود و گرمای وجودش مرا دربرگرفت. امشب قرار بود به یاد ماندنی شود. دستهایش را به دست گرفتم و به اتاق خواب رفتیم. سکوت همه جا را فرا گرفته بود فقط صدای نفس نفس هایمان بود. با گذشت هر لحظه شور و اشتیاقمان فزونی میگرفت. لباس هایمان از تن ما جدا شد. چشمانمان در هم قفل شده بود سرشار از عشق. لحظه ای بود که منتظرش بودیم. بدن هایمان به هم چسبید و گرمایمان یکی شد. بوسه ها شروع شد هر بوسه ای ما را به اوج میبرد. حس خوبی بود. صدای نفس هایمان بلندتر میشد و هر لمس ما را مست میکرد. این فقط سکس نبود این عشق بود این زندگی بود. ساعت ها گذشت و ما همچنان غرق در لذت بودیم. هیچ چیز دیگری مهم نبود فقط ما دو نفر. این بهترین شبی بود که هرگز تجربه نکرده بودم. فردای آن روز وقتی بیدار شدم هنوز هم گرمای وجودش را حس میکردم. این تجربه ای بود که هرگز فراموش نخواهم کرد. او مرا به زندگی برگرداند و حسی به من بخشید که تا به حال تجربه نکرده بودم. چشم انتظار شب بعدی هستم تا دوباره در آغوشش غرق شوم. این عشق و حال ایرانی واقعا بی نظیر است. با هر نفس گرمای وجودمان بیشتر میشد. این یک هدیه بود هدیه ای از عشق. میدانستم که این داستان آغاز شده. او واقعا ستاره ای بود. که با کیرش روی کاغذ خواهر ناتنیش را دیده بود و میخواست ثابت کند کیرش کلفته. آه مژگان خانم با اون کس قلمبه.